باز با آن ديگری ديدم تو را، جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام، گفتمت باشد، بخشيدم تو را بازهم اين قصه ات تکرارشد با رقيبان رفتنت انکار شد آنقدر کردی که ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد آن رقيبان يک شبت می خواستند ذره ذره پاکی ات می کاستند شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند آمدی گفتی پشيمانی دگر زين پس اما پاک ميمانی دگر گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتی ام چون کوه ايمانی دگر گفتمت باشد، بخشيدم تو را اخم وا کردم و خنديدم تو را زین حکایت ساعتی نگذشت تا باز با آن دیگری دیدیم تو را!!! اینم وبلاگ برگزیده این دفه که همه چی توش داره: 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:53 توسط آرش |