باز هم ديشب مثل هميشه خوابت را ديدم دستم راگرفتي در اوج سكوت . هر چه پرسيدم پاسخ ندادي كه آيا از بي خوابي من لذت مي بري يا از اين كه هر شب را با ياد تو سر كنم ؟ چرا هر شب به خوابم مي آيي ؟ تمام روز كافي نيست كه با ياد تو مي گذرد؟؟ باز هم با سكوتت مرا آرام كردي و آن هنگام كه خواستم بودنت را درك كنم رفتی رفتي و باز هم يادم آمد كه تنهايم... می روی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو فقط همین یک لحظه باقیست وبلاگ برگزیده این دفه:
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:36 توسط آرش |