اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم،
نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمره میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را بلند میکنم و به چشمان خیست زل میزنم، بازهم معصومی و بی گناه، لبریز عشق. لبهایم را به روی لبهای سرخت میگذارم و لحظه ای در رویا میمیرم، و تو مرا از این رویا بیدار میکنی وقتی لبهایت را از من میگیری، و چشمهایت داد میزنند که نمیخواهی وابسته من باشی... سرت را در آغوش میگیرم و ریاکارانه میبوسمش، انگار تمام دنیا برای من و توست. تنها نشسته ام و اشکی نیست که من پاک کنم و شانه ای نیست که من آرام بگیرم. وبلاگ برگزیده بهترین نظر:
چه صادقانه گریستی و من چه خودخواهانه باورت نکردم، اکنون
کاش از خود نشانی گذاشته بودی... 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:21 توسط آرش |