اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم،
نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمره میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را بلند میکنم و به چشمان خیست زل میزنم، بازهم معصومی و بی گناه، لبریز عشق. لبهایم را به روی لبهای سرخت میگذارم و لحظه ای در رویا میمیرم، و تو مرا از این رویا بیدار میکنی وقتی لبهایت را از من میگیری، و چشمهایت داد میزنند که نمیخواهی وابسته من باشی... سرت را در آغوش میگیرم و ریاکارانه میبوسمش، انگار تمام دنیا برای من و توست. تنها نشسته ام و اشکی نیست که من پاک کنم و شانه ای نیست که من آرام بگیرم. وبلاگ برگزیده بهترین نظر:
چه صادقانه گریستی و من چه خودخواهانه باورت نکردم، اکنون
کاش از خود نشانی گذاشته بودی... 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:21 توسط آرش |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:50 توسط آرش |
این داستان یکی از تاثیر گذارترین داستان هایی بود که خوندم گفتم واسه شما هم بنویسم البته شاید شما هم خونده باشین در پایان دوست دارم نظر شما دوستان عزیز رو بدونم بهترین نظر وبلاگش لینک میشه
می خواهم داستان کوهنوردی را بگويم که می خواست از بلندترين کوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی , ماجراجويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می دانست , تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی ها کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمی ديد . همه جا سياه بود . اصلآ ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همان طور که از کوه بالا می رفت , چند قدم مانده به قله کوه , پايش ليز خورد و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظاتِ ترس عظيم , همه ی رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد ... اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد . بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و طناب اورا نگه داشته بود . و در اين لحظه ی سکون برايش چاره ای نماند جز ان که فرياد بکشد : (( خدايا کمکم کن !)) ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد : (( از من چه می خواهی؟ )) - ای خدا نجاتم بده ! - واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟ - البته که باور دارم . - اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن . يک لحظه سکوت ... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ! گروه نجات می گويند که روز بعد يک کوهنورده يخ زده را که مرده بود , پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت ... اینم وبلاگ برگزیده این دفه:
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:46 توسط آرش |