سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی، زیرا آنقدر عظیم است که تو را و هستی تو را نابود می کند بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نمیکد اما...اگر روزی آمد که عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش بخواب، بخند و قدم بردار تنها به خاطر او بگذار عشقی پاک،مقدس و آسمانی داشته باشی ...و حالا حرفای دل خودم: ولی گاهی وقتا این تنهایی خیلی بلا سر آدم می یاره خیلی وقتا باعث میشه که تا اولین نفری که در خونه دلتو زد تمام عشقتو به پاش بریزی و بعد که به خودت می یای میبینی که خیلی چیزا رو از دست دادی. یکی از بدترین صفتهای خیلی از ماها میدونید چیه؟ اینه که تا خودمون چیزی رو تجربه نکینم از دیگران قبول نمیکنیم پس خیلی مواظب باشین تا این تنهائیه کار دستون نده!!! به نظر من عشقی رو که توش شک کنی و تردید داشته باشی هیچ ارزشی نداره و عشق همواره باید با یقین همراه باشه

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
یا علی![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 20:33 توسط آرش |
باز با آن ديگری ديدم تو را، جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام، گفتمت باشد، بخشيدم تو را بازهم اين قصه ات تکرارشد با رقيبان رفتنت انکار شد آنقدر کردی که ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد آن رقيبان يک شبت می خواستند ذره ذره پاکی ات می کاستند شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند آمدی گفتی پشيمانی دگر زين پس اما پاک ميمانی دگر گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتی ام چون کوه ايمانی دگر گفتمت باشد، بخشيدم تو را اخم وا کردم و خنديدم تو را زین حکایت ساعتی نگذشت تا باز با آن دیگری دیدیم تو را!!! اینم وبلاگ برگزیده این دفه که همه چی توش داره: 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:53 توسط آرش |
عشق،کلمه ای که امروز شده بازیچه لبهای دخترکها و پسرکهایی که برای رسیدن به خواسته های غیر انسانی خود از آن استفاده می کنند.
می خوام بگم چرا دنیا اینجوری شده؟چرا آدما تا این حد به همدیگه دروغ میگن؟چرا کلمه دوستت دارم رو حرمتش رو نگه نمی دارن؟چرا اینترنت همش شده عشق های تو خالی؟چرا واصه اولین بار تا بهم پی ام میدن میگن عاشقت شدم؟آخه عاشق چی؟وقتی هنوز همدیگه رو ندیدن میگن دوستت دارم؟عاشق ۴ تا کلمه تایپ کردن میشن!!"این حرفم با پسراس"وجدانن تا حالا با ایدی دختر تو روم رفتین؟می بینی وقتی وارد روم میشی یه عده آدم فرت و فرت پی ام میدن به نظر من کثیف ترین موجوادتن به خودشون نمیگم اگه خواهر خودشون هم بیاد یکی بهشون...بعد چند روز که کلیدش بشی واست یه وبلاگ درست میکنه با اسم خودت با خودش میگه دخترا از این کارا خوششون میاد اینجوری کار از محکم کاری عیب نمیکنه!یه کم که بری نو نخش میبنی که کلی وبلاگ داره واسه اینو اون با چند تا پست الکترونیک مختلف که لو نره!حسابی سرش گیج میره و کلی سرش شلوغ میشه میگه بابا بی خی خی کی عشق و داده و کی گرفته! بعدشم که ازت سیر میشه میگه باید ببخشی من لیاقت تو رو ندارم و منو حلال کن به همین سادگی!خوب منم اینو قبول دارم که میگن آدما با یه نگا عاشق میشن ولی آخه مگه میشه هنوز نمیدونه با کی چت میکنه اصلا دختره یا پسره سر کارش گذاشته! یه وقت با خودتون فکر نکیند که اومدم ادای آدمای عقل کل رو در بیارم من شاید بدتر از اونیم که فکرشو میکنید ولی دل پری داشتم گفتم یه کم سبک بشم . آرزو دارم شبي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را بزرگترين آرزوي من اين است كه كوچترين آرزوی تو باشم وبلاگ برگزيده اين دفه:تقصير دلم نيست تصوير تو زيباست

![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:6 توسط آرش |
باز هم ديشب مثل هميشه خوابت را ديدم دستم راگرفتي در اوج سكوت . هر چه پرسيدم پاسخ ندادي كه آيا از بي خوابي من لذت مي بري يا از اين كه هر شب را با ياد تو سر كنم ؟ چرا هر شب به خوابم مي آيي ؟ تمام روز كافي نيست كه با ياد تو مي گذرد؟؟ باز هم با سكوتت مرا آرام كردي و آن هنگام كه خواستم بودنت را درك كنم رفتی رفتي و باز هم يادم آمد كه تنهايم... می روی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو فقط همین یک لحظه باقیست وبلاگ برگزیده این دفه:
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 10:36 توسط آرش |
دیگه به آخر خط رسیده بودیم
باید یه جوری ثابت می کردم که دوسش دارم
یه تیغ داد دستم
گفت اگه واقعا منو دوس داری رگت رو بزن!
گفتم اخه مرگ و زندگی دست خداس...
باید بهش می فهموندم که صادقانه دوسش دارم
نه به خاطر مقام و موقعیتش
رگمو زدم
وقتی داشتم تو دستاش جون می دادم
شنیدم که گفت:
اگه دوسم داشت هیچ وقت خودشو نمی کشت
وبلاگ برگزيده بهترين نظر كه اين دفه خيلي نازه حتما ببينيد:
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:55 توسط آرش |
اشکهایت را با دستان لرزانم از روی گونه هایت پاک میکنم،
نگاهت بی نهایت معصومانه است. قطره های اشکی را که بر روی انگشتانم مانده است مزمره میکنم، مزه دوست داشتن میدهد، سرت را روی شانه هایم میگذاری و اشکهایت دوباره سرازیر میشود، از لرزشی که به شانه هایم میدهی تمام بدنم میلرزد. سرت را بلند میکنم و به چشمان خیست زل میزنم، بازهم معصومی و بی گناه، لبریز عشق. لبهایم را به روی لبهای سرخت میگذارم و لحظه ای در رویا میمیرم، و تو مرا از این رویا بیدار میکنی وقتی لبهایت را از من میگیری، و چشمهایت داد میزنند که نمیخواهی وابسته من باشی... سرت را در آغوش میگیرم و ریاکارانه میبوسمش، انگار تمام دنیا برای من و توست. تنها نشسته ام و اشکی نیست که من پاک کنم و شانه ای نیست که من آرام بگیرم. وبلاگ برگزیده بهترین نظر:
چه صادقانه گریستی و من چه خودخواهانه باورت نکردم، اکنون
کاش از خود نشانی گذاشته بودی... 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:21 توسط آرش |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:50 توسط آرش |
این داستان یکی از تاثیر گذارترین داستان هایی بود که خوندم گفتم واسه شما هم بنویسم البته شاید شما هم خونده باشین در پایان دوست دارم نظر شما دوستان عزیز رو بدونم بهترین نظر وبلاگش لینک میشه
می خواهم داستان کوهنوردی را بگويم که می خواست از بلندترين کوهها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی , ماجراجويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می دانست , تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی ها کوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمی ديد . همه جا سياه بود . اصلآ ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همان طور که از کوه بالا می رفت , چند قدم مانده به قله کوه , پايش ليز خورد و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظاتِ ترس عظيم , همه ی رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد ... اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد که طناب دور کمرش محکم شد . بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و طناب اورا نگه داشته بود . و در اين لحظه ی سکون برايش چاره ای نماند جز ان که فرياد بکشد : (( خدايا کمکم کن !)) ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد : (( از من چه می خواهی؟ )) - ای خدا نجاتم بده ! - واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟ - البته که باور دارم . - اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن . يک لحظه سکوت ... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد ! گروه نجات می گويند که روز بعد يک کوهنورده يخ زده را که مرده بود , پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت ... اینم وبلاگ برگزیده این دفه:
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:46 توسط آرش |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته
که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت...... حیف اون قلب پاکم که دست تو سپردم کاشکی که روز اول تو تنهایی می مردم 
اینم وبلاگ برگزیده این پستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:50 توسط آرش |
بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از منو تو، از منو تو ما بسازیم دور بشیم از همه مردم،واسه درد هم بمیریم با ستاره ها بخوابیم،با ترانه جون بگیریم کلبه ای اندازه عشق،باغچه ای و حوض و گلدون سر تو باشه رو شونم،مثل لیلا مثل مجنون تو بشی مادر گل ها،من بشم بابای بارون تو کلبه مون خدا باشه خوشبختیمون صاف و بی انتها باشه کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ای کاش...![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 17:30 توسط آرش |
نفرین به به جاده ها نکن ،تقصیر جاده نیست عزیز
رو بغض خیس پنجره اینجوری اشکات رو نریز به دوروبر نگاه کنی قطحی مهربونیه حال کبوتر رو نپرس بدجوری بالش خونیه نفرین نکن به آسمون،تقصیر آسمون چیه بین تمام آدما درد من و تو یکیه به خدا التماس کردم به خدا التماس کردم که چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بگرداند تا الهه عشق از حمایت ما روی بر نگرداند وبلاگ برگزیده بهترین نظر:
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 21:4 توسط آرش |
تنها می دانم که باید نوشت
که نوشتن مرا آرام می کند خدایا !! دیگر نمی دانم که چی درست است اگر تو را هم نداشتم آن وقت چه؟ خدایا تو این زمونه همه به فکر خویشتن دیگر قلب ها را نمی توان شناخت محبتها،عشق ها، همه و همه خریدنی شدند ای کاش در آن دوران که عشق ها واقعی،و محبتها وفا دار بودند بدنیا آمده بودم خدایا چه خوبه که همه دعا ها رو مستجاب نمی کنی اگه همه دعا ها رو مستجاب میکردی دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شد نمی دانم تا کی باید عاشق بود باید پنهان کرد عشق را... دروازه دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد مبادا باز این دل دیوانه سر بر آورد و دوباره عاشق شود به این میگن عشق واقعی نظر شما چیه؟ این وبلاگ نظر برگزیده پست قبلیم

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:58 توسط آرش |
تنها کسی که خوب مرا درک میکند
یک روز زاد گاه مرا ترک میکند... ایستادم با قامتی غروبین،در انتظار رسیدن رفتن تو مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو می روی و من به ظاهر مانده ام، اما دلم با تو راهی شد شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد ویا کمی از غربت لحظه هایم کم کند کاش میشد دست هایم را پر از معنای نگاهت میکردم و بر گردنت می آویختم تا این احساس برای همیشه در تو بماند تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا، تا کی، برای چه ،ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می گرید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک خورد خدا کنه صدای من،صدای گریه های من یه روز به گوشت برسه،بهت بگه دیگه بسه پرنده جون بیا خونت،بیا توی آشیونت جفتت هنوز منتظره،چشماش همیشه به دره
با تشکر از عزیزانی که نظر میدن اگه عشقتون شما رو بی دلیل رها کنه منتظرش می مونید؟
![]()
![]()
اینم وبلاگ نظر برگزیده پست قبلیم:
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:55 توسط آرش |
با دل عاشق بد نکن ای آدم نا مهربون
سنگ دل و بی وفا نشو تو دل داری اینم بدون تو قول همراهی دادی رو وعده دلت بمون باطن پاکو تو جهان میخرمش خیلی گرون عهد شکن عشق نباش خیر نمی بینی از زمون تو که احساسی نداری چرا با من عهد بستی؟ به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی من که دارم هنوزم توی خاطرات میسوزم یاد ظلمای گذشته سیا کرده شب و روزم دوست دارم یادت تو سینه واسه همیشه بمیره تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشقا فریبه اینم از وبلاگ بهترین نظر برگزیده تو پست قبلیم:

خوب اینم از مسابقه تصویری ،بهترین برداشت شما از این تصویر چیه؟بهترین نظر وبلاگش لینک میشه

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:8 توسط آرش |
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته يک سينه غرق مستي دارد هواي باران از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن شرمندهام خدايا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر ديدگان تشنه بايد شود هويدا امشب دلم گرفته گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
يه روز 3 تا لاكپشت ميرن سفر و با خودشون چند تا قوطي عرق هم ورميدارن تا وقتي رسيدن بخورن. 25 سال طول ميكشه تا برسن. وقتي ميرسن يادشون ميفته كه با خودشون استكان نبردن. يكيشون داوطلب ميشه كه بره استكانا رو بياره ولي ميگه بايد قول بدين كه تنهايي نخورينها. دوستاشم قول ميدن كه نخورن. يه 50 سالي ميگذره دوستاش ميگن بابا اين نيومد بيا عرقا رو بخوريم. تا در قوطي رو باز ميكنن يهو لاكپشته از لاي سنگها مياد بيرون ميگه نامردا نگفتم اگه برم ميخورين؟!
تفاوت عشق و دوست داشتن:
عشق یه فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.عشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن میدهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نا مطمئن ودوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سرو پا یقین و شک نا پذیر.از عشق هر چه بیتشر میشنویم سیراب تر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر.عشق هر چه دیر تر می آید کهنه تر است و دوست داشتن نو تر
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
نظر شما راجب تفاوت عشق و دوست داشتن چیه؟؟
خوب اینم وبلاگ برگزیده بهترین نظر:
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:55 توسط آرش |